اقتدا

نوشته های يكی از بچه های گل اروميه

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥

يک بار ديگر

 

 

فقط برای تو .  . . . .

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٥

 

 

     

 

 حال همه ما خوب است.

 

 ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دورکه مردم به آن شادمانی

 

 بی سبب می گویند.

 

 با این همه اگر عمری باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم:

 

 که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد ونه این دل ناماندگار بی درمان.

 

 

ساده بودیم ما.

 

ساده بودیم که به آواز چکاوک و مرغ عشق گوش داده ایم.

 

ساده بودیم که به باد تکیه دادیم.

 

ساده بودیم که به زندگی بی پستی و بلندی دل سپردیم.

 

ساده بودیم که به ساده زیستن گلهای اطلسی عادت کردیم.

 

ساده بودیم که به یک بارش عید دل خوش کردیم.

 

ساده بودیم که به یک شاخه گل ، دختری زیبا  قناعت کردیم.

 

ساده بودیم که حرف را در گلویمان خفه کردیم.

 

ساده بودیم که به قبرستان پرواز نکردیم.

 

ساده بودیم که به دیدن کسی در آنسوی روشنایی نرفتیم.

 

ساده بودیم که کشتار لاله ها در صحرای خون نگاه نکردیم.

 

ساده بودیم که روی کاغذ چیزی به نام عشق ننوشتیم.

 

آری ، آری، آری ساده بودیم، ساده زیستیم.

 

دیگر هیچ حرفی برای من و هیچ یک از کسانم باقی نمانده تازگی داشته باشد.

 

همه را زدیم.

 

آیا کسی بود که به این حرفها گوش بدهد؟

 

آیا کسی بود که تکلم مرا نادیده بگیرد؟

 

آیا کسی بود که به حرفها نگوید چرا؟

 

آیا کسی بود که نگوید اینان چرند هستند؟

 

آیا؟آیا؟آیا؟آیا؟

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٤

 

 

  

گونه هایت با دو شیار مورب که غرور تو را هدایت می کنند

و سرنوشت مرا

بی آنکه به انتظار صبح مسلح بوده باشم

و چشمانت راز آتش است

وعشقت پیروزی آدمی است

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت اندک جایی برای زیستن

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٤

 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

                             که چرا باغچه کوچک ما

                                                                         سیب نداشت

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٤

 

 

خدااااااااااا خيلی دوستت دارم ....خيلی مهربونی ....ممنونتم

دل از سنگ باید که از درد عشق

ننالد، خدایا، دلم سنگ نیست

مرا عشق او چنگ اندوه ساخت

که جز غم در این چنگ آهنگ نیست

به لب جز سرود امیدم نبود

مرا بانگ این چنگ خاموش کرد

چنان دل به آهنگ او خو گرفت

که آهنگ خود را فراموش کرد!

نمی دانم این چنگی سرنوشت

چه می خواهد از جان فرسوده ام؟

کجا می کشانندم این نغمه ها؟

که یکدم نخواهند آسوده ام

دل از این جهان برگرفتم، دریغ

هنوزم به جان آتش عشق اوست

در این واپسین لحظه زندگی

هنوزم در این سینه یک آرزوست

دلم کرده امشب هوای شراب

شرابی که از جان بر آرد خروش

شرابی که بینم در آن رقص مرگ

شرابی که هرگز نیایم بهوش

مگر وارهم از غم عشق او

مگر نشنوم بانگ این چنگ را

همه زندگی نغمه ماتم است

نمی خواهم این ناخوش آهنگ را

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٤

 

 

    من باز هم خواهم نوشت ....هر چه دل تنگم بخواهد خواهم نوشت

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٤

آخرين کلام

چند روز قبل طی يک خوش و بشی که با يکی  از دوستهای عزيزوبلاگی داشتم ....قرار شد شريکی يک چيزهايی بنويسيم و ما پسووردمون رو داديم .....خوب ايشون هم برای اينکه هر کی مياد پوست از کله ام بکنه وثابت کنه که ما کم آورديممممممممم ....ييييييييييک مطلب خوشگل گذاشته بود که از قرار معلوم بعضيها از اين نوشته کلی حرفهای دل خوش کنکی فهميدن و از اين نوشته حديث مفصل شنيده اند ...به هر حال ...اگه قرار باشه با همه شناخت و دانسته ها اين نوع نوشته ها موجب سوء تفاهمها بشه ...با اجازه همه....... ديگه توی اين وبلاگ چيزی نمينويسم ...اميدوارم همتون سالم و زنده و پاينده باشيد ..

هميشه برای مريضها ....کودکان بی سر پرست و مادران داغديده

دعا کنيد

حق نگهدارتون

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٤

نگو دوستت دارم

 

  يادتون باشه ...تا وقتيکه نميدونن دوستش داريد .....برای بودنتون ارزش قائلن .....ولی وقتی

خودت رو لو دادی و گفتی دوستت دارم اونوقت ميگن :خوب اين رو که داريم بريم سراغ

يکی ديگه ....بد جوری مد شده .اونوقت هر وقت زنگ بزنی يک پشت خطش هست..اونوقت هر

وقت بچتی ديربه ديرجواب ميده چون داره جواب اونی که هنوزاعتراف نکرده روميده ...اونوقت

وقتی دير مياد خونه ميبينی بوی ادکلن يکی ديگه از تنش مياد .......اونوقت توی تاکسی با کس

ديگه ای ميبينيش .....بعدش ميشکنی .....خوب ...اينها رو ميدونی ....حالا بشکن و

بهش نگو ...اعتراف نکن

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٤

يک نياز ديگر

 

یا مهدی

    یا مهدی الهی و ربی من لی غیرک   یا مهدی

یا مهدییا مهدی

اللهم اغن کل فقير، اللهم اشبع کل جائع

یا مهدیخدايا فقيران را بی نياز و گرسنگان را سيرگردانیا مهدی

اللهم اکس کل عريان‌ ، اللهم اقض دين کل مدين

یا مهدیخدايا برهنگان را پوشانده و قرض بدهکاران را ادا کنیا مهدی

اللهم فرج عن کل مکروب، اللهم رد کل غريب، اللهم فک کل اسير

یا مهدیخدايا غمگينان را دلشادکن وغريب ها را به وطن برگردان واسيران را آزاد کنیا مهدی

اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمين

یا مهدیخدايا مفاسد امور مسلمانان را اصلاح  فرمایا مهدی

اللهم اشف کل مريض، اللهم سد فقرنا بغناک

یا مهدیخدايا مريضان را شفا بده وبه غنای خود جلوی فقر ما را ببندیا مهدی

اللهم غير سوء حالنا بحسن حالک

یا مهدیخدايا بد حالی ما را به خوبی صفاتت تغيير دهیا مهدی

اللهم اقض عنا الدين واغننا من الفقر

یا مهدیخداياقرض ما را ادا و فقر ما را بدل به غنا کنیا مهدی

     انک علی کل شيء قدير     

یا مهدیکه تو ای خدا بر هر کاری توانائی! یا مهدی

در حصرت دیدار تو آواره ترینم ؛ هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٤

بهترين بهترين من

 

زرد ونيلی وبنفش

سبز وآبی وکبود

با همان سکوت شرمگين

با همان ترانه وعطرها

بهترين هر چه بودوهست

بهترين هر چه هست وبود

 

در بنفشه زار چشم تو

من زبهترين بهشت ها گذشته ام

من به بهترين بهارها رسيده ام

ای غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من

لحظه های هستی  من از تو پرشده است

 

خوب خوب نازنين من

نام تو مرا هميشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهای ناب

 نام تو اگر چه بهترين سرود زندگی است

من ترا به خلوت خدائی خيال خود

بهترين بهترين من خطاب می کنم

بهترين بهترين من

 

تقديم به عزيزی که بينهايت دوستش دارم .

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٤

 

 

      

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٤

جای پای خدا

 

کليپ زيبای جای پای خدا

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٤

ماه کليسا

 

        

ای پریچهره که آهنگ کلیسا داری

 

سینه‌ی مریم و سیمای مسیحا داری

 

گرد رخسار تو روح القدس آید به طواف

 

چو تو ترسابچه آهنگ کلیسا داری

 

جز دل تنگ من ای مونس جان جای تو نیست

 

تنگ مپسند، دلی را که در او جاداری

 

مه شود حلقه به گوش تو که گردنبندی

 

فلک افروزتر از عقد ثریا داری

 

به کلیسا روی و مسجدیانت در پی

 

چه خیالی مگر ای دختر ترسا داری

 

دگران خوشگل یک عضو و تو سر تا پا خوب

 

«آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری»

 

آیت رحمت روی تو به قرآن ماند

 

در شگفتم که چرا مذهب عیسی داری

 

کار آشوب تماشای تو کارستان کرد

 

راستی نقش غریبی و تماشا داری

 

کشتی خواب به دریاچه اشکم گم شد

 

تو به چشم که نشینی دل دریا داری

 

شهریار از سر کوی سهی‌بالایان

 

این چه راهیست که با عالم بالا داری

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٤

ماه من غصه نخور

 

 

   

    ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره

دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن

همه که پر ترک مثل من و تو نمی شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خيلی کم می شه کسی رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست

تر و تازه موندن گل؛مال اشک شبای ماست

ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت

خدا رو چه ديدی شايد فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز

باغچمون غرق گلای ناز و عاشقه هنوز

ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب می شه

می دونم گاهی آدم تو وطنش غريب می شه

ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمی کنن

ماها که از آدما کمک طلب نمی کنن

ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين

دلايی که بشکنن چون عاشقن قيمتين

ماه من غصه نخور سبک می شی بارون بياد

توی عاشقی بايد نترسيد از کم وزياد

ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن

توی اين قصه دلا يه وقتايی عروسکن

ماه من غصه نخور بازی زمين خوردن داره

کار دنيا همينه ؛تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور تاب بازی افتادن داره

زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور گلا ميان عيادتت

به نتيجه می رسه آخر يه روز عبادتت

ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو

خيليا با زخمای عاشقی آشنان مثل تو

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه

اونی که غصه نداشته باشه ؛آدم نمی شه

ماه من غصه نخور حافظ واست وا می کنم

شعراشو می خونمو تورو مداوا می کنم

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٤

مهمانی خدا نزديک است

 

 

واپسین روزهای ماه شعبان هست . این روزها کم کم زمزمه ها بلند وبلند تر می شود گویی همه خود را  برای فرارسیدن ماه عزیزی آماده می کنند .آری وقت مهمانی است نوبت خداست که دعوتمون کرده ، شایدم خیلی از ماها خجالت می کشیم ، نه بابا ول کن زشته این همه بی حرمتی ، این همه بدی ، این همه دروغ ، این همه کلک، اون روز جلوی بقیه نفهمیدم سر مادرم دادزدم وبغض فرو خورده شو دیدم ، چند روز جلوتر با چند تا دروغ پول خوبی به جیب زدم خلاصه بخوای حساب کنی کلی پرونده ام خرابه من روم نمی شه بیام مهمانی صاحبخونه با این همه بدی مگه منو راه می ده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عزیز ولی داره صدامون می زنه بیا بنده من با هر زشتی با هر بدی با هر کاری که کردی به سمت در گاه من بیا ، اگه گناه تو بزرگ ونابخشودنی است عفو من بیکران وبالاتر هست . منتظرتم هر طوری که هستی  بیا دوستت دارم .

این طور موقع ها آدم چی می تونه بگه ؟ جز شرم جز خجالت جز عذر خواهی وتوبه ..................

می خوام بگم با شروع این ماه بیایم  حتی اگه شده یک تصمیم درست بگیریم ودر تمام ماه اونو پیاده کنیم . تصمیمی که رضای خدا در اون باشه .

این تصمیم می تونه خیلی چیزای کوچک باشه ولی به روحمون ارزش بده

مثل این که از صبح امروز قول بدم   دیگه نماز صبحم قضا نشه

یا  این ایام هر روز هر طور شده از حال والدینم بی خبر نباشم

یا این که اگه قلمم می تونه کاری رو واسه ادم ضعیفی انجام بده ازامروز دریغ نکنم

هر کدوم از ما بنا به موقعیتی که داریم می تونیم در این ایام یک صفت خوب رو در خودمون تقویت کنیم که لااقل  اگه مهمانی خدا می ریم رومون بشه به صاحبخونه بگیم داریم سعی مون رو می کنیم که لایق مهمانی درگاهت باشیم. دوستان التماس دعا مارو هم فراموش نکنید.

 

 (اين متن رو دوست بزرگواری زحمت بار گذاريش رو کشيده ازش بخاطر لطفش ممنونم )

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٤

امسال چيکار کردم؟

 

     

فکرش رو کردید ماه رمضون هم از راه رسید ...انگاری دیروز بود داشتیم غیبت مراجع تقلید

 

رو میکردیم که میشینن لنگه ظهر اعلام میکنن که روز فطر شده .

 

...انگاری همین دیروز بود که عید فطر برامون شد یک بغض ...واسه اینکه اونروز به جای

 

افطاری ، شام خوردیم .

 

تا چند روز دلمون برای ربنای شجریان تنگ میشد .

 

ولی باز هم روزهای قشنگه ماه رمضون از راه رسید ...

 

امسال چیکار کردم......

 

نیمه شعبان رو کجا بودم؟ .....

 

راستی من که یک زمانی عاشق هفته دفاع مقدس بودم ، با اون عکسهای قشنگ از شهیدایی که

 

یک دل نه صد دل ، دلداده شون بودم .

 

امسال .....هیچ چی.....فقط .......فیلم از کرخه تاراین رو یک باره دیگه نگاه کردم ...مثل

 

همیشه با بغض ....

 

داد میزد ...خداااااااااااااااااا ...چرا اینجااااااااااا .....جزیره مجنون دنبالت گشتم نبودی ......توی

 

هویزه دنبالت گشتم نیومدی .....چرا اینجاااااااااا ...توی یک کشور غریب؟

 

یا اون کشیش که در جواب پلیس گفت ...اون هم خدا رو میشناسه و با زبون خودش داره با

 

خدای خودش راز و نیاز میکنه ...کلیسای پر از شمع ....

 

عجب دوستهایی داشتن....میگفت ...بگی برقص ...میرقصم ...بگی بمیر ....میمیرم ...میخوام

 

در رکابت باشم.......

 

دیگه چی؟ چیکار کردم؟هیچ کاری ؟

 

چقدر بد شدم ...چقدر .......

 

 

 

 

 

یک خاطره......

 

میگه روز پنجشنبه رفته بودم مزار شهدا .......دیدم خانم پیری نشسته کنار قبر یک شهید که

 

عکس جوانی اون رو آزین بسته بود .

 

نشستم سر خاک و فاتحه ای خوندم ......گفتم : مادر پسرته ؟

 

با صدایی بغض آلود گفت : اره

 

گفتم : هر پنجشنبه میای سر خاک فرزندت؟

 

گفت : اره

 

گفتم  : مادر خسته  نمیشی؟

 

نگاه درد آلودی بهم کرد و گفت : من 18ساله هر شب رختخواب اون رو می اندازم و صبح

 

جمعش میکنم .

 

سرش رو انداخت وگریست .

 

اومدم خونه ....تا جایی که چشمهام اشک داشت اشک ریختم .....از خجالت دیگه کمتر میرفتم

 

سر مزار شهدا.

 

برم اونجا بگم کی هستم .....بگم برای چی اومدم؟

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٤

ناکاميها

 

 اين شعر از طرف آقای حسين خلخالی برام نوشته شده بود که با تشکر و امتنان، اون رو ميذارم اينجا تا محبتش رو ارج نهم....حسيج جان باز هم ممنونم

زندگي شد من و يک سلسله ناکاميها

مستم از ساغر خون جگر آشاميها

بسکه با شاهد ناکاميم الفتها رفت

شادکامم دگر از الفت ناکاميها

بخت برگشته‌ي ما خيره سري آغازيد

 تا چه بازد دگرم تيره سرانجاميها

دير جوشي تو در بوته‌ي هجرانم سوخت

ساختم اينهمه تا وارهم از ناميها

تا که نامي شدم از نام نبردم سودی

 گر نمردم من و اين گوشه‌ي ناکاميها

نشود رام سر زلف دل‌آرامم دل

 اي دل از کف ندهي دامن آراميها

باده پيمودن و راز از خط ساقي خواندن

خرم از عيش نشابورم و خياميها

شهريارا ورق از اشک ندامت ميشوی

 

 تا که نامت نبرد در افق ناميها

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٤

مهربانترين خدا

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام مهربان ترين خدای دنيا....


وَالضُّحَى (1) وَاللَّيْلِ إِذَا سَجَى (2)

سوگند به روشنایی روز

سوگند به شب وقتی که آرام میگیرد

مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَى (3)

- که -  پروردگارت تو را وا نگذاشته است

و  دشمن نداشته است

                         

                                         سوره ضحی - آیه ا و 2 و۳

 

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ مهر ،۱۳۸٤

 

 

 

            

 

           

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٤

شايد اين هم امتحان الهی است

 

       

هوا الحق

 

یادتونه بهتون گفتم دو نفر موتوری کیفم رو توی میدان پاستور ازم دزدیدند؟

 

دیشب از آگاهی بهم زنگ زدن ....گفتن چند نفر کیف قاپ رو دستگیر کردن .....خواستن برای

 

شناسایی اونی که کیف کم رو زده صبح برم به مرکز شماره 8 آگاهی ........خلاصه

 

رفتم ....ولی خوب من که صورت موتور سوارها رو ندیده بودم ......اونجا که نشسته بودم یکی

 

از متهمین دستگیر شده قیافه اش به نظرم آشنا اومد ...توی ذهنم رفتم همونجایی که کیفم رو زده

 

بودن ....یادم فتاد این همون موتوری هستش که بعد از بردن کیفم بهش گفتم خواهش یکنم بریم

 

دنبالشون .....ولی ایشون گفت من نمیتونم.........این حرف رو به سروان آگاهی گفتم وایشون با

 

یک کشیده آبدار حرف آقا رو شنید که این آقا مراقب این کیف زنی بوده تا اگه مشکلی پیش اومد

 

اون وارد معرکه بشه و یک جوری اونها رو از محلکه خارج کنه......به هر حال آقاهه اعتراف

 

کرد ...گفتم پول نقد هم داشتی بنویس ....نه با رضایت کامل ولی نوشتم که مقداری رو که

 

بصورت نقدر بالغ بر 540000 تومن بوده رو به عنوان صدقه میبخشم به یکی از جمعیتهای

 

خیریه (اصلا نمیتونستم به این پول دست بزنم حتی فکر این که اون پول رو خرج کنم تنم رو

 

میلرزونه )

 

 

خدا رو شکر میکنم که غیر از من 14 نفر مال باخته به اموالشون میرسن ...درسته که آگاهی

 

گفت باهاتون تماس میگیریم تا همراه متهمها برید به دادسرا واین موضوع ممکنه یک سال هم

 

طول بکشه ولی ...نمیدونم دلم یک جوری شد .....چرا باید اون جوونها جلوی ما با

 

دستبند ....کشیده میخوردن و .......دلم میخواست من هم بزنم توی صورتش .....ع.ض چاقویی

 

که به پهلوم زده بود و تا این لحظه جیکم در نیومده بود .....خدا ببخشتشون ....

 

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ،۱۳۸٤

واسه تنهايی خودم دلم ميسوزه

 

    در دو روز عمر کوتاه سخت جانی کرده ام  

 

با همه نامهربانان مهربانی کرده ام

 

همدلی هم آشیانی هم زبانی کرده ام

بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست

آن سر انجامی که بخشاید نویدم نیست

هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست
 

من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام

نه شکایت از دو رنگی های یاران کرده ام

گرچه شکوه بر زبانم  می فشارد استخوانم

من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام 
 

صد گل امید را در سینه پرپر کرده ام
 

دست تقدیر زمانم، کرده همرنگ خزانم

پشت سر پل ها شکسته پیش رو نقش سرابی 

هوشیار افتاده مستی در خرابات خرابی

مهربانی کیمیا شد مردمی دریست مرده

سرفرازی را چه داند سر به زیری سر سپرده

می روم دلمردگی ها رو ز سر بیرون کنم

گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم

بر کلام نا هماهنگ جدای خط کشم
 

در سرودآفرینش نغمه ای موزون کنم ....   

 .............................................................................

 ............................................................................

  ........................................................................

 

 

وقتی که گل در نمیاد ،  سواری اینور نمیاد

کوه بیابون چی چیه ؟

وقتی که بارون نمی یاد ، ابر زمستون نمیاد

اینهمه عاشق چی چیه ؟

حالا تو دست بی صدا ، تشنه ما شعر و غزل

قصه مرگ عاطفه ،هوای خوب بغل بغل

انگار با هم غریبه ایم ،خوبی ما دشمنیه

کاش من و تو می فهمیدیم ،اومدنی رفتنیه !؟

تقصیر این قصه ها بود ،تقصیر این دشمنا بود

اونا اگه شب نبودن ، سپیده امروز با ما بود...

کسی حرف منو انگار نمی فهمه

مرده . زنده ، خواب . بیدار

                           نمی فهمه!؟

کسی تنهاییمو از من نمی دزده

درد ما رو در و دیوار ،نمی فهمه!؟

واسه تنهایی خودم دلم می سوزه ... 


 
قلب امروزی من خالی تر از دیروزه !!

سقوط من در خودمه، سقوط ما مثل منه

مرگ روزای بچگی ، از روز به شب رسیدنه!!

دشمنی ها مصیبته ، سقوط عشق مصیبته

مرگ صدا مصیبته ، مصیبته حقیقته

حقیقته حقیقته

تقصیر این قصه ها بود

تقصیر این دشمنا بود

اونا اگه شب نبودن
.

.....سپیده امروز با ما بود

 

 


  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٤

اين نمايش کی رسد يار به پايان

 

                       

 

         لک لک

 

مي روم تا آشيان بر گنبد مينا بسازم

 

دور از اين دنيا بسازم

 

در بهشت آرزوها غرفه ای زيبا بسازم

 

خيمه اي از پرنيان ، خرگاهی از ديبا بسازم

 

دور از اين كانون پستی

 

وين بساط خودپرستی

 

مي روم با چیره دستی

 

سرنوشت خود كمی ، بالاتر از بالا بسازم

 

دور از اين نام و نشانها

 

برفراز قله آتشفشانها

 

پشت بام كهكشانها

 

پرزنم چندانكه سر تا پا بسوزم

 

يا در اين كانون ظلمت آتشی بر پا بسازم

 

((  یا بسوزم    ،   یا بسازم    ))

 

 

 

مي روم تا دور از اين آلايش و آلودگيها

 

بود خود را گم كنم در وادي نابودگيها

 

و ارهانم خويش را از ننگ و دود اندود گيها

 

گر نشد ، چنبر كنم چرخ زمان را

 

يا به هم دوزم زمين و آسمان را

 

با فغان سينه سوز  ، بی امان و كينه توز

 

هم گريزان مي ستيزم ، هم ستيزان مي گريزم

 

 

 

در جهان خاكی از پاكی اثر كو ؟

 

گوشه امن و امان ، يا خلوت بي درد سر گو ؟

 

زين متاع مختصر ، كس را گذشتی مختصر كو ؟

 

با پسر مهر پدر كو ؟ وز پدر شرم پسر كو ؟

 

زندگي خاكش بسر گشته ، ولی اهل بصرکو ؟

 

جان بقربان بشر اما بشر كو ؟

 

وز بشر جز شور وشر كو ؟

 

شدعيان شرش به عالم ليكن از خيرش خبر كو ؟

 

راه گم شد ، راست كج شد ، راه بين كو ؟ راهبر كو ؟

 

يا رب آن طوفان كه اين بنیان كند ، زيرو زبر كو ؟

 

از قلم ، كاری نشد ، باری تبر كو ؟

 

ديده ها بيناست اما ديده صاحبنظر كو ؟

 

در نظر جز سيم و زر كو ؟

 

عالمی زين خاكدان آلوده تر كو ؟

 

می روم تا عالمی دلكش تر از رويا بسازم

 

قصر شيرين ، طاق بستان ، بيستون

 

جمله بي سقف و ستون

 

مادر گيتی مگر ، ليلی و مجنون نمی زايد دگر ؟

 

يا شكسته قالب اين كوزه ها را كوزه گر ؟

 

راد مردان آن صفا و سادگي كو ؟

 

رادي و آزادي و آزادگی  كو ؟

 

چون فروغ مهر با افتادگان ،‌افتادگی كو ؟

 

تخت و بخت آماده اما در شما آمادگي كو ؟ 

 

كو شكوه كوهساران ؟

 

كو نسيم نو بهاران ؟

 

كو صداي آبشاران ؟

 

كو صفاي جويباران ؟

 

كو هزاران در هزاران ؟

 

ماه كو ؟ مهتاب كو ؟ رنگين كمان كو ؟

آ

ن جهان آسمانی ، آن جلای آسمان كو ؟

آ

نكه با دل همزبان باشد در اين دور زمان كو ؟

 

وز شرار خانمانسوز شرارتها امان كو ؟

 

مي روم تا در شكاف صخره ها مأوا بگيرم

 

يا سرم سامان پذيرد يا در اين سودا بميرم

 

 

 

ياد باد آن مردي و مردانگيها

 

عالم خوش باوريها ، دور از اين فرزانگي ها

 

در بهار عاشقي گل كردن ديوانگيها

 

با پری هم خوابگيها ، با جنون هم خانگيها

 

وز خرد تا خادم خودكامگی ، بيگانگيها

ا

ي خوش آن خواب خيال انگيز و رويای طلائی

 

عالم عشق و بلای مبتلائی

 

زين طرف نازك خيالی از آنطرف بالا بلائي

ا

ي دريغا كان طهارت رفت ، آن عصمت رميند

 

جای هر گل ، هرزه خاری بر دميد

 

می روم تا دور از اين انسان نما ، درنده خوها

 

دور از اين ناشسته روها

 

وين زننده رنگ و بوها

 

در بهشت آرزوها غرفه ای زيبا بسازم

آ

شيان از اطلس و ديبا بسازم

 

می روم تا شكوه دل باز گويم با ((خدايان))

 

پرده ها را پس زنم تا چهره ها گردد نمايان

 

پاره سازم پرده ها را

 

رو كنم با برده داران ، برده ها را

 

باستم كيشان ، ستم پرورده ها را

 

باز گويم گفته ها را ، بر شمارم كرده ها را

 

با خدايان لخت و عريان گويم از حال گدايان

 

در نگاه بی گناهان اين عبارت :

 

((كاين نمايش كی رسد يا رب به پايان ))

 

نيست در راهي كه من پا مي گذارم

 

رد پاي رهگذاري

 

خويش را با خويش تنها مي گذارم

 

در حصار انتظاري

 

عقربك مي چرخد اما دير ، دير

 

بي گذشت و سختگير

 

بس عبوس و مرگبار

 

بس صبور و بردبار

 

ساعت سیر زمان گرديده پير

 

ميبرم صد  ره به تنهائي ، پناه از بي پناهي

 

بلكه يكدم وارهم ، زين همزمان نيمه راهی

 

وز سياهي و تباهي

 

((داوريها دارم از دست ستمكاران به داور))

ا

ز سياهي مي گريزم

 

با تباهي مي ستيزم

 

و آنچه پيش آيد در اين ره از دل و جان می پذيرم

 

می روم تا آشيان بر گنبد مينا بسازم

 

دور از اين دنيا بسازم

 

                                      شعر از نشيد مراغه ای

    

 

 با سپاسگذاری از خانم  م . ح که زحمت تايپ اين متن رو کشيدن

 

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤

پرواز

 

           

 پرواز را به خاطر بسپار

                       پرنده مردنيست

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤

خط سوم

 

من / عشق

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                     من

باختن                                                            عشق

جان                                                                          يعني

زندگي                                                                               ليلي و

قمار                                                                                  مجنون

در              عشق يعني ...   شدن

ساختن                                                                                   عشق

دل                                                                                       يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                       آميختن                                           افروختن

يعني                              به هم        عشق                             سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                        كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤

غم عشق

 

                                       

       بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمی دانم

  که شادی در همه عالم از این خوشتر نمی دانم

گر از عشقت برون آیم به ما ومن فرو نایم

     ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمی دانم

ز بس کاندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر

چنان بی پا و سر گشتم که پا از سر نمی دانم

دلی کو بود هم دردم چنان گم گشت در دلبر       

   که بسیاری نظر کردم دل از دلبر نمی دانم

به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو

     کنون عاجز فرو ماندم رهی دیگر نمی دانم

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤

 

  

      اگه چشمهات بگن آره 

                   هیچ کدوم کاری نداره

                           اگه چشمهات بگن اره

                                      هیچ کدوم کاری نداره

         

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٤

حوصله ای نيست

 

        

برای گفتن من

شعر هم به گل مانده...

نمانده عمری , صدها سخن به دل مانده

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر، حوصله ای نیست،

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا، مشغله ای نیست

- در حسرت دیدار تو آواره ترینم -   

هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست 

 فاصله ای نیست..............

صدا که مرحم فریاد بود ، زخم مرا

به پیش درد عظيم دلم ،خجل مانده.....

 

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٤

شقايق

 

       دلم مثل دلت خون شقایق

                   چشام دریای بارون شقایق       

                               مثل مردن می مونه دل بریدن 

                                           ولی دل بستن آسون شقایق

                                                       شقایق درد من یکی دو تا نیست

                                                                آخه درد من از بیگانه ها نیست

                                                        کسی خشکیده خون من رو دستاش

                                            که حتی یک نفش از من جدا نیست

                                  شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

                   شقایق اینجا من خیلی غریبم

 آخه اینجا کسی عاشق نمی شه

                    اسیر قفل سنگین سکوت

                                لبی که قصه گو بوده همیشه

                                        شقایق آخرین عاشق تو بودی

                                                    تو مردی و پس از تو عاشقی مرد

                                                               تو رو آخر سراب و عشق و حسرت

                                                 ره گلخونه های بی کسی برد

                                        شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

                               دویدیم و دویدیم و دویدیم

                  به شبهای پر از قصه رسیدیم

 گره زد سرنوشتامونو تقدیر

                 ولی ما عاقبت از هم بریدیم

                              شقایق دوری دستا چه تلخه

                                       شکستن های بی صدا چه تلخه

                                                   حالا از تو فقط این مونده باقی

                                                                 که سالار تموم عاشقایی

 

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٤

سنگ دل

 

     خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان

        بايد از جان گذرد هركه شود عاشقشان

                  روز اول كه سرشتند زگل پيكرشان

                      سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان......

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٤

احمدی نژاد

 

     عکس احمدی نژاد رفت روی جلد گل آقا

 

             

 

 

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

                

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤

نيمه شعبان

 

نيمه شعبان نزديکه .....

 گوش کنيد صدای يک بيقراری نمياد؟

 

درهوایـت بــی قــرارم روز و شـــب           ســر زپـایـــت بر نــدارم روز و شـب

 

روز وشب را همچو خود مجنون کنم           روز وشب را کی گذارم روز و شــب

 

جان و دل از عاشقان می خواستنــد        جان و دل را می سپارم روز و شـب

 

تـــا نــیابم آنـــــچه در مـغــز مـــنست          یـــک زمانی سـر نخارم روز و شب

 

می زنــی تــــو زخمـــه و بــر می رود         تـــا بگـــردون زیـر و زارم روز و شب

 

جان روز و جان شـــب ای جــــــان تــو          انتـــــظـارم انتــــظـارم روز و شــب

 

زان شبی که وعده کردی روز وصــــل 

 

روز و  شب رامی شمارم روز و شب

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

     

کاش در دل ذره ای شور خدا بود

امشب نوای دل کمی با ناله نی همنوا بود

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

          

 

                       هجر گل

 

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

 آيه های دلنشين 

سَابِقُوا

إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ

 وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا كَعَرْضِ السَّمَاء وَالْأَرْضِ

 أُعِدَّتْ لِلَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ

 ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ

وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ (21)

 

بريکديگر سبقت گيريد


(برای رسيدن) به آمرزشی از پروردگارتان و بهشتی که پهنايش چون پهنای آسمان و زمين است

 (و) برای کسانی آماده شده که به خدا و پيامبرانش ايمان آورده اند ...


اين فضل خداست که به هر کس بخواهد آن را ميدهد


و خداوند را فزون بخشی بزرگ است.

                                                             سوره الحديد

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٤

يک حرف دل

 

    

زندگی
 

          زندگی با همه وسعت خویش


            مسلک ساکت غم خوردن نیست


    حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست


       اضطراب وهوس ودیدن و نادیدن نیست


    زندگی خوردن وخوابیدن نیست


      زندگی جنبش وجاری شدن است


     زندگی کوشش و راهی شدن است


     از تماشاگه آغاز حیات


       تا به جایی که خدا می داند

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٤

قاصدك

 

     قاصدك

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟


از كجا ، وز كه خبر آوردی ؟


خوش خبر باشی اما ، اما

 
                         گرد بام و در من بی ثمر می گردی .


 انتظار خبري نيست مرا

 
نه ز ياری نه ز ديار و دياری – باری ؛

 
برو آن جا كه بود چشمی و گوشی با كسی

 
                                برو آن جا كه تو را منتظرند ،


قاصدك ! در دل من همه كورند و كرند

 
دست بردار از اين در وطن خويش غريب ،


قاصد تجربه های همه تلخ


با دلم می گويد

 
                    كه دروغی تو ، دروغ


                                              كه فريبی تو ، فريب

 
قاصد ك ! هان ، ولی ......آخر ...... ای وای !


راستی آيا رفتی با باد ؟


با تو ام، آی ! كجا رفتی ؟ آی .....!


راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟


مانده خاكستر گرمی جايی ؟


در اجاقی – طمع شعله نمی بندم – خردك شرری هست هنوز ؟


قاصدك !


ابرهای همه عالم شب و روز

 
در دلم می گريند.

 

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٤

بعد از تو......

 

جشن خواهم گرفت مردنت را

 

          آن روز جشن خواهم گرفت

                            نبودنت را

                                     ندیدنت را !

               من

               تا ابد زنده ام که ببینم شکستت را ....

               شاید هم کسی روزی

               جشن بگیرد نبودنم را

               ندیدنم را !

                شب که می شود

                 گاهی به آسمان نگاه کن ....

     شاید خدایت ببخشد تو را !

 

اين رو يك جايی خوندم من هم ميذارم تا همه بخونين ..... قشنگه

 

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٤

بي نشان

 

بي نشان

زين گونه ام كه در غم غربت شكيب نيست 
 

گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست 
 

جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش 
 

كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست 

 گم گشته ديار محبت كجا رود 
 

نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد 
 

اي خواجه درد هست و ليكن طبيب نيست 
 

در كار عشق او كه جهانيش مدعي ست 
 

اين شكر چون كنيم كه ما را رقيب نيست

جانا نصاب حسن تو حد كمال يافت 
 

وين بخت بين كه از تو هنوزم نصيب نيست

گلبانگ سايه گوش كن اي سرو خوش خرام

كاين سوز دل به ناله ي هر عندليب نيست

 




 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

  روزگار غريبيست نازنين روزگار غريبيست

 

از اينكه ميبينم اونقدر معرفت توی دلهای بعضيها مونده كه برای زنده موندن يك بچه ....بچه ای كه ممكنه حتی يك بار هم نديديش ...حاضری هر كاری بكنی ....تا اون طفل معصوم از دست اين تومور لعنتی خلاص بشه ...احساس پرواز بهم دست ميده ....كاش تعداد اين آدمها اونقدر زياد بود كه .......بگم چی ، بگم ايرانمون ميشد بهشت ...بگم شهرهامون ميشدن كعبه آمال ....نه ميگم كاش اونقدر زياد بودين كه هر ابری برای خالی كردن بارون چشمهاش يك دنيا خاطر خواه داشت   ..... آقای مهندس .............بهت حسوديم ميشه ....همين

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٤

محبت

 

  

ميان سه فضيلت بزرگ انساني ، ايمان و اميد و محبت

 

 

محبت بزرگتر است

 

محبت نفع خود را طلب نميكند ، خشم نميگيرد و همه را باور دارد

 

در همه حال آب سردي است بر پيكر آتش غرور

 خدايا چرا ما انسانها محبت را فراموش كرده ايم

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٤

قاصدک

  

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٤

نشان عشق

 

           

    مگر ميشود به تو نيانديشيد

مگر ميشود صدايت را زنگ ابدی ُصبح و ظهر و شام خويش نکرد ؟

................................

خبرت را دارم که هنوز دوستم داری

خبرت را دارم که هنوز چشمانت هنوز برای من اشک ميريزند

خبرت را دارم که هنوز عاشق ديگری نشده ای

خبرت را دارم که هنوز شبها دير به رختخواب ميروی تا وقت نماز عشق برسد

مگر نه اين است که انديشه وصدا و دوست داشتن و اشک و عشق و خواب و نمازت تماما متعلق به من است

پس همه آنها را قبول دارم

نوشته بودی نازيلايت هم ازدواج کردو رفت دنبال زندگی خويش ......

ولی من هرگز تنهايت نميگذارم چون غير از تو زندگی ندارم که بروم به دنبالش

نوشته بودی ميخواهی درس را ادامه دهی ....کلی خوشحالم کردی چون آنقدر بزرگوار هستی که بگويم در آن محيط نيز هزاران چکاوک بال و پر شکسته را پرستار و مونس خواهی بود

تنها چيزی که آزارم ميدهد آن است که با اينهمه خوبی چگونه بگويم ........بگذريم

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٤

 

  

داستان كيف ۶۲۷۰۰۰

 هفته قبل روز وفات حضرت زينب از ميدان منيريه يك كيف زنونه پيدا كردم و خلاصه اش كنم بعد كلی دنبال صاحبش گشتن و مايه جك بچه ها شدن كه بده ما اون ۶۰۰۰۰۰ تومان رو خرج كنيم وحقوق ندادن و  حرف وحرف و حرف خلاصه صاحب بيچاره اش كه از بانك وام گرفته بود برای جهيزيه  دخترش پيدا شد و شكر خدا  پوله رسيد به صاحبش ولی  چيزی هست كه بقيه دارن ازش فرار ميكنن روزی كه بردم اين كيف رو بدم خانم صاحب كيف نذر كرده بود و حلوا پخته بود من هم اين حلوا رو برداشتم وآوردم توی شركت برای هر نفری يك مولكول رسيد ولی اين خانم ....ميگه برو آقاااااا تو ۶۰۰۰۰۰ تومان دادی نصف دست حلوا گرفتی ؟ ميدونم از ته دل نميگن  همشون دارن شكسته نفسی ميكنن ميدونم هركدومشون اونقدر بی غل و غش و پاك هستن كه اگه به جای من بودن خيلی بيشتر از من دنبال صاحب كيف ميگشتم ...وقتی اين رو توی ذهنم تجسم ميكنم كه برای پيدا كردن صاحب كيف زمان كمی گذاشتم ...از خودم خ ج ا ل ت  ميكشم ...

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

    همين اول صبحی حالم گرفت شما هم ببينيد...كلی مطلب داشتم كه ميخواستم بهتون بگم ولی خوب فكر ميكنم اونقدر فاطمه كوچولو رفتنش بتونه دل مرغ درياييها رو پر غم كنه كه ديگه نشه نوشت .... بمونه برای بعد از ظهر .....

    

   يعنی به همين سادگی ....فاطمه مرد؟

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

شهريار- من هم تنهايم       

خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانم

 

خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم

خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی

 

گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم

خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد

 

خدایا این شب‌آویزان چه می‌خواهند از جانم

پریشان یادگاریهای بر بادند و می‌پیچند

 

به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم

خزان هم با سرود برگ ریزان عالمی دارد

 

چه جای من که از سردی و خاموشی ز مستانم

سه تار مطرب شوقم گسسته سیم جانسوزم

 

شبان وادی عشقم شکسته نای نالانم

نه جامی کو دمد در آتش افسرده جان من

 

نه دودی کو برآید از سر شوریده سامانم

شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وی

 

به اشک توبه خوش کردم که می‌بارد به دامانم

گره شد در گلویم ناله جای سیم هم خالی

 

که من واخواندن این پنجه‌ی پیچیده نتوانم

کجا یار و دیاری ماند از بی مهری ایام

 

که تا آهی برد سوز و گداز من به یارانم

سرود آبشار دلکش پس قلعه‌ام در گوش

 

شب پائیز تبریز است در باغ گلستانم

گروه کودکان سرگشته‌ی چرخ و فلک بازی

 

من از بازی این چرخ فلک سر در گریبانم

به مغزم جعبه‌ی شهر فرنگ عمر بی‌حاصل

 

به چرخ افتاده و گوئی در آفاقست جولانم

چه دریایی چه طوفانی که من در پیچ و تاب آن

 

به زورقهای صاحب کشته‌ی سرگشته می‌مانم

ازین شورم که امشب زد به سر آشفته وسنگین

 

چه می‌گویم نمی‌فهمم چه می‌خواهم نمی‌دانم

به اشک من گل و گلزار شعر فارسی خندان

 

من شوریده بخت از چشم گریان ابر نیسانم

کجا تا گویدم برچین و تا کی گویدم برخیز

 

به خوان اشک چشم و خون دل عمریست مهمانم

فلک گو با من این نامردی و نامردمی بس کن

 

که من سلطان عشق و شهریار شعر ایرانم

    

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

  

ازدواج یعنی همین !

                        

شاگردی از استادش پرسید : " عشق چیست ؟ "                           

استاد در جواب گفت : به گندمزار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور .

اما در هنگام عبور از گندمزار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی ؟

شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت .

استاد پرسید : " چه آوردی ؟ "                                                  

و شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ ! هر چه جلو میرفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندمزار رفتم .

استاد گفت : عشق یعنی همین !

شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست ؟                                           

استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور .

اما به یاد داشته باش که باز نمی توانی به عقب برگردی !

شاگرد رفت و پس ازمدت کوتاهی با درختی برگشت .

استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی که دیدم انتخاب کردم . ترسیدم اگر جلو بروم  باز هم دست خالی برگردم .

استاد باز گفت : ازدواج هم یعنی همین !!

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

    اين متن  جواب يزدگرد سوم هستش به عمر ابن خطاب كه ايرانيان را به يكتا پرستی و انسانيت دعوت كرده !!!!!!!!! خوندنش خالی از لطف نيست 

به نام اهورامزدا، آفريننده جان و خرد.

تو در نامه ات نوشته اي ميخواهي ما را بسوي خداوندت الله اكبر هدايت كني، بدون دانستن اين حقيقت كه ما كه هستيم و چه را پرستش مي نمائيم!

شگفت انگيز است كه تو در جايگاه خليفه تازيان تكيه زده اي! با اينكه خردت به مانند يك ولگرد پست تازي است، ولگردي در بيابان تازيان، و مانند يك مرد قبيله اي باديه نشين!

مردك! تو به من پيشنهاد مي كني كه يك ايزد يگانه و يكتا را پرستش نمايم بدون اينكه بداني هزاران سال است كه پارسها ايزد يكتا را پرستش نموده اند و پنج نوبت در روز او را عبادت مينمايند! سالهاست كه در اين سرزمين فرهنگ و هنر، اين راه عادي زندگي بود ه است.

زمانيكه ما سنت ميهمان نوازي و كردارهاي نيك را در گيتي پايه گذاري نموده و پرچم پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك را برافراشتيم، تو و نياكانت بيابان گردي ميكرديد، سوسمار مي خورديد زيرا كه چيز ديگري براي تغذيه خود نداشتيد و دختران بيگناه خود را زنده بگور مي نموديد!

مردم تازي هيچگونه ارزشي براي آفريدگان خداوند قايل نيستند! شما فرزندان خدا را گردن مي زنيد، حتي اسيران جنگي را، به زنان تجاوز مي كنيد، دختران خود را زنده بگور مي نماييد، به كاروانها يورش مي بريد، قتل عام مي كنيد، زنان مردم را دزديده و اموال آنها را به يغما مي بريد! قلب شما از سنگ ساخته شده، ما تمام اين اعمال اهريمني را كه شما مرتكب مي شويد محكوم مي كنيم. چگونه شما مي توانيد به ما راه خدايي را تعليم داده در حاليكه اين گونه اعمال را مرتكب مي شويد؟

تو به من ميگويي پرستش آتش را متوقف كنم؟ ما پارسها عشق آفريدگار و نيروي او را در روشني آفتاب و گرماي آتش مشاهده مي نماييم. روشني و گرماي آفتاب و آتش ما را قادر مي سازد تا نور حقيقت را مشاهده نموده قلبهايمان را به آفريدگار و به يكديگر شعله ور نماييم.

به ما كمك مي كند تا به يكديگر مهر بورزيم، ما را روشن نموده و قادر ميسازد تا شعله مزدا را در قلبهايمان زنده نگهداريم.

خداوندگار ما اهورامزداست و عجيب است كه شما مردم نيز او را تازه كشف كرده و او را بنام الله اكبر نامگذاري نموديد! اما ما مثل شما نيستيم، ما با شما در يك رده نيستيم. ما به نوع بشر كمك مي كنيم. ما عشق را در ميان بشريت مي گسترانيم، ما نيكي را در زمين ميگسترانيم، هزاران سال است كه ما در حال گسترش فرهنگ خود بوده اما در راستاي احترام به فرهنگهاي ديگر گيتي، در حاليكه شما بنام الله سرزمين هاي ديگر را مورد تاخت و تاز قرار ميدهيد!

شما مردم را قتل عام مي كنيد، قحط و قلا مي آوريد، ترس و فقر براي ديگران، شما به نام الله اهريمن مي آفرينيد. چه كسي مسئول اين همه بدبختي است؟

آيا اين الله است كه به شما فرمان مي دهد تا بكشيد، غارت نماييد و تخريب كنيد؟ آيا اين شما رهروان الله هستيد كه بنام اول اين اعمال را انجام ميدهيد؟ يا هردو؟

شما از گرماي بيابان ها و سرزمينهاي سوخته بي حاصل و بدون منابع برخاسته، شما ميخواهيد از طريق لشگر كشي و زور شمشيرهايتان به مردم درس عشق به خدا دهيد؟ شما وحشيان بياباني هستيد، در حاليكه ميخواهيد به مردم شهر نشين مانند ما كه هزاران سال است در شهرها زندگي مي كنند درس عشق به خدا بدهيد! ما هزاران سال فرهنگ در پشت سر داريم، كه به راستي يك ابزار نيرومند ميباشد! به ما بگوييد با تمام لشگركشي هايتان، توحش، كشتار و قحط و قلا بنام الله اكبر، شما به اين ارتش اسلامي چه آموخته ايد؟ شما چه چيز به مسلمانان آموخته ايد كه حالا ميخواهيد به زور آنرا به ديگران تعليم دهيد؟

افسوس آه افسوس... كه امروز ارتشهاي پارسي اهورا از ارتش هاي الله پرست شما شكست خورده اند. اكنون مردم ما ميبايد همان خدا را پرستش نمايند همان پنج نوبت در روز را، اما با زور شمشير، كه او را الله صدا كنند و او را به عربي عبادت نمايند. زيرا كه الله شما تنها عربي ميفهمد! پيشنهاد مينمايم تو و دار و دسته راهزنت بساط خود را جمع كرده و به بيابانهاي خود به جايي كه در آن زندگي ميكرديد برگرديد. آنها را به جايي برگردان كه در آن عادت به سوختن در گرماي آفتاب را دارند، زندگاني قبيله اي، خوردن سوسمار و نوشيدن شير شتر، من اجازه نخواهم داد كه تو دار و دسته راهزنت را در سرزمينهاي حاصلخيز، شهرهاي متمدن و ملت شكوهمند ما آزاد گذاري. اين جانوران قسي القلب را براي قتل عام مردم ما، دزديدن زنان و فرزندان ما، تجاوز به زنان ما و فرستادن دخترانمان به مكه بعنوان اسير، آزاد مگذار! به آنها اجازه نده تا بنام الله اكبر مرتكب اينگونه اعمال شوند، به رفتار جنايتكارانه خود پايان ده.

آريايي ها بخشنده، گرم، ميهمان نواز و مردمي نجيب بوده و هر جايي كه رفته اند آنها بذر دوستي خود را گسترانده اند، عشق و خرد و حقيقت. بنابراين آنها نبايد تو و مردمت را براي رفتار جنايتكارانه و راهزني مجازات نمايند.

من از تو درخواست مي كنم كه با الله اكبرت در بيابانهايت بمان و به شهرهاي متمدن ما نزديك مشو زيرا كه اعتقادات تو خيلي مهيب و رفتارت بسيار وحشيانه مي باشد.

( محل امضاي يزدگرد سوم)

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٤

 

   

       MP3 Player من كه دزديدن مثل اين بووووووووووووووووود

            

    فقط مال من ۵۱۲ مگابايتی بووووووووووووووووود

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

    عكس دختر و پسر آقای خاتمی ...من كه تا حالانديده بودمشون ...يادتونه يك روز نوشتم بعد از رفتن خاتمی همه تازه ميفهميم يك جورهايی دلمون براش تنگ شده خوب حالا دقيقا اينجوری شده

              

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

ياعلی درويش و صوفی نيستم          فاش ميگويم كه كوفی نيستم

  ليك ميدانم كه جز دندان تو               هيچ دندان لب نزد بر نان جو 

     

        سخن از آغاز آفرينش آسمان و زمين و آفرينش آدم ( ع ) است .

حمد  باد  خداوندى را كه سخنوران در ثنايش فرو مانند و شمارندگان از شمارش نعمتهايش عاجز آيند و كوشندگان هر چه كوشند ، حق نعمتش را آن سان كه شايسته اوست ، ادا كردن نتوانند .

 خداوندى ، كه انديشه‏هاى دور پرواز او را درك نكنند و زيركان تيزهوش ، به عمق جلال و جبروت او نرسند .

خداوندى كه فراخناى صفاتش را نه حدّى است و نه نهايتى و وصف جلال و جمال او را سخنى درخور نتوان يافت ، كه در زمان نگنجد و مدت نپذيرد .

 آفريدگان را به قدرت خويش بيافريد و بادهاى باران زاى را بپراكند تا بشارت باران رحمت او دهند و به صخره‏هاى كوهساران ، زمينش را از لرزش بازداشت .

اساس دين ، شناخت خداوند است و كمال شناخت او ، تصديق به وجود اوست و كمال تصديق به وجود او ، يكتا و يگانه دانستن اوست و كمال اعتقاد به يكتايى و يگانگى او ، پرستش اوست . دور از هر شايبه و آميزه‏اى و ، پرستش او زمانى از هر شايبه و آميزه‏اى پاك باشد كه از ذات او ، نفى هر صفت شود زيرا هر صفتى گواه بر اين است كه غير از موصوف خود است و هر موصوفى ، گواه بر اين است كه غير از صفت خود است .

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

     دلم برای قالب قبليم تنگ شده بود برگشتم سر جای اولم

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

  من باشم و تو باشی و ........

يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه .

يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه مي شکنه .

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه .

يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه .

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه .

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه .

يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره .

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه .

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .

يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه .

 يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ،

 يه کبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ،

 يه لب خندون ، يه صورت شاد ،

 يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ،

 يه قلب پاک، يه ديوار استوار ،

 فقط يه جا معني داره ،

 جائي که :

 چشماي اشک آلودت رو من پاک کنم ،

 دل غم آلودت رو من شاد کنم ،

 جفت کبوتر عاشقي مثل من باشي ،

 شنونده آواز قشنگت من باشم ،

 لباي کوچيکت رو من خندون کنم ،

 نقاش دفتر خاطرات من باشم ،

 پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني کنم ،

 و فقط از اينکه به من تکيه مي کنی

 احساس مسئوليتم بيشتر ميشه . 

و میدونی که چقدر د و س ت ت دارم .  

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

   الهي آفت علاقه به دنيا بر گندمزار ايمان مان زده است ، دريابمان

        الهي زنگار گناه از آينه دل را چه چيز جز عفو تو خواهد زدود ؟

         

             الهي اگر مرا هزار سال عذاب كني باز رشته اميدم از رحمتت قطع نخواهد شد .

 

چند تا از دوستهاي با محبت كلي لطف كردن و در مورد اينكه كيف و موبايلم رو تونستم پيدا كنم يا نه پرسيده بودن كه عرض ميكنم خدمتشون كه نه متاسفانه اين كيف و موبايل رو بردن كه بردن البته بگم ها رفتم كارت قبلي موبايل رو سوزوندم وكارت جديد گرفتم و اينكه رفتم آگاهي و يك دستور براي پيگيري گوشي موبايلم   ( ميگن گوشيهاي جديد يك سيستمي دارن كه تا كسي بخواهد يك سيم كارت بندازه روي گوشي و كار بكنه باهاش ميرن سراغش و ميگيرنش ) گرفتم و بردم براي مخابرات ولي خوب از اونجا هم خبري نيست ....به هر حال يك چيزي رو توي ذهنم حك كردم ...و اون اينه كه ما هر كاري ميكنيم يا هر كاري كه سرمون مياد يك جوري بايد خودمون رو باهاش سازگار كنيم و اينكه بتونيم خودمون را با اين مورد بشناسيم ...قدرتمون رو ...اراده مون رو ....تواناييهامون رو و اينكه وقتي بلايي سر آدم مياد يك درس بزرگ توي زندگيش ميگيره ..چه كسايي دوست واقعي هستن ...چه كسايي ميان دنبالت و.....چه كسايي كمكت ميكنن و چه كسايي ا صلا براشون مهم نيست ...خوب اين هم راهي براي شناختن دوستها و بادمجون دور قاب چينها هستش ...همين چند روزه دور چهار تا از دوستهايي رو كه حتي لياقت دوستي كه هيچ سلام وعليك رو ندارن خط كشيدم و گذاشتمشون كنارواين يك موفقيتي هستش كه ، ارزش داشت .....بگذريم

 

پس همه بدانند من حالم خيلي خوب است ولي شما باور نكنيد

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

     

آخرين ترانه ى حلاج بر دار
اسماعيل وفا يغمايي


براى آقاى ابراهيمىارجمند و خانم  سپيده گرامى


 


آخرين ترانه ى حلاج بر دار


 

ندانستند!


      و هرگز،


             ندانستند! 


كه پرنده مراپيامبر است و


                      سيب رسول،      


و در تمام راه تا اين صليب شعله ور


دهان من


    وزبان من    


       وچشمان من           


              وگوش و


                   دست و


                     دماغ من           


خدا را،


   گفت و


     چشيدو


           ديد و


              شنيدو


                   بوئيدو


                    لمس كرد،


و هنوز


     مى گويد و


            مىچشد و


                  مىشنود و


                     مى بويدو        


                        لمس مى كند.


من مسلمانم


اما نه مسلمانى به قواره ى تسليم


ومنت پذير وشاكر قيچى خياطانى كه ازايمان مومنان


ازار وقبا و عباى خويش مهيا مى كنند،


من از سجده تن زدم


و به جستجوىمسجود


 نماز جماعت را ترك گفتم


تا صدايش كنم و بشنومش


آنچنانكه محبوبى را صدا مى كنند،


تا درآغوشش كشم و ببويمش


آنچنانكه معشوقى را درآغوش مى كشند


ــ و مگر نه زيباترين آفريده ى اويم ــ


تا آفريدگار خود راآزاد تنفس كنم.


مومنان!!


گناه من جستجوى ايمان است و نه كفر!


و دريغا


     دريغا      


         كه  اينان


درخمار كفرعتيق خويش


به بتى دل خوش داشته


چنان خسته و خرد و خراب و ساكن اند


كه خدا را شايسته جستجو نمى دانند


ومن


    نه از يزدان


 كه ازاينان تن مى زنم


و بت كلدانيان و سومريان و فينيقيان


 كه از پس قتل تمام بتها


قامت نحس خويش برافراشت


تاقامت برافراشته ي زيباترين آفريده ى خدا را


در محراب خود گوژ و كج و خم شده ببيند


و حاشا،حاشا كه در اين  گاوگندچاله خم شوم


و خدا را شرمسار كنم.


 


 


ندانستند و


         هرگز


             ندانستند


كه  پرنده مرا پيامبر است


و سيب رسول...

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

    نميدوم چی بگم...ديشب توی ميدان پاستور ، يك موتوری كيف كمريم رو زد ووو رفت هر چی داشتم و نداشتم توی اون كيف بود..موبايلم ...پول نقدر اونقدر زياد كه حتی نميخوام بگم ، ام پی تری پليرم ، دو قطعه چك پول ۱۰۰ هزار تومانی ....اينجوری بگم روی هم يك ميليون تومنی ديشب رفت به باد.....نميدونم تاوان چی بود ولی ....همه زورم رو ميزنم كه بگم خدا هر كی بوده از سر تقصيراتش بگذر و در خيری براش باز كن تا هيچ كس ديگه ای رو يك شب مثل من بيخواب و مضطرب نذاره ...ميگم خدا بندگانی رو كه خيانتهايی به مردم كردن كه همچين آدمهايی مجبور به اين كار شدن رو نابود كن ....خيلی اعصابم خورد بود ولی نماز صبح يك جمله يادم اود ....خدايا راضيم به رضای تو ..هر طور كه بخواهی خوبه ... در دايره قسمت ..ما نقطه تسليميم ...لطف آنچه تو انديشی ...حكم آنكه تو فرمايی و ديگر ...هيچ

 

  

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

 خووووووووووب اين هم از پرو‍‍‍ژه آبرسانی زير دريايی جزيره قشم از بندر عباس كه به حول و قوه بادمجان دور قاب چينها و به همت مردم دوستان  ، واقعی به تاريخ پيوست تا كی دوباره دل چند نفر به حال مردم بيچاره بسوزه و با شعار مردم مداری و هزار تا كوفت و زهر مار ديگه بيان كار را ادامه بدهند ...... و ديگر هيچ

خواستم عكس چند تا از كسايی رو كه واقعا توی اين پروژه از جان و دل خدمت كردند رو بذارم كه دلم نيومد همراه اين حرفها عكس اين بزرگواران هم باشه پس بماند برای بعد

    

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

              

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

   فردا جمعه هستش و روزی متعلق به بهترين بندگان خدا ...اونهايی که شب رو سر بر سجده گذاشتن و اومدن آقا رو از خدا خواستن

آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ
شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ
کرده‌ای عهد که بازآیی و ما را بکشی وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ
رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ
وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی گرچه مستوجب سد گونه جفایی، بازآ

 

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٤

 

              

تو بمان و دگران

 

   از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران                رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی                  تو بمان و دگران وای با حال دگران

رفته چون مه با محاقم که نشانم ندهند                   هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحبنظری باز رسم                        محرم ما نبود دیده کوته نظران

دل چو آینهًٍ اهل صفا می شکنند                             که ز خود بیخبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار که  در زلف شکن در شکنت                  یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود                 لاله رویا ، تو ببخشای به خونین جگران

ره بیدادگران بخت من اموخت ترا                         ور نه دانم تو کجا و ره بیدادگران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن                     کین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و در به دری                       شورها در دلم انگیخت چون نوسفران

 

 


  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

       

 

   همه دختر ها و همه خانم خانمها روزتون مبارك باشه

          راستی نورانی ترين ستاره تولد تو هم مبارك

 

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

     تقليد

گوسفندها هنرشان تقليد است

يك گوسفند امنيت را به آزادي ترجيح ميدهد

كاملا مطمئنم

يك گوسفند لذت جنسي را به شنيدن نواي ني چوپان مقدم مي شمارد

اين را بارها ديده ام

يك گوسفند علف را از عشق بيشتر ميپسندد

هميشه اينگونه بوده است

شرافت ، وجدان ، ايثار ، فداكاري ، ادب ، دوست داشتن و عشق براي گوسفند شايد چيزي مثل علف باشد .

متاسفم .

 

............................................................................................

نكته

 

براي اينكه بدانيم ديگران در مورد ما و كارهايمان چه نظري دارند كافي است گاهي دمشان را لگد كنيم

 

............................................................................................

دنياي برتر

 

 در مدرسه كر و لالها نقاشي ياد ميدادم .بصورت طبيعي دنياي خودم را برتر از دنياي آنها ميپنداشتم و از اينكه صاحب حس شنوايي بودم مغرورانه خدا را سپاس ميگفتم و شايد با رفتارهاي جاه طلبانه   به بچه ها نشان ميدادم كه ميتوانم بشنوم .بگذريم از اينكه اگر امروز براي تدريس به آن  مكان بروم  گوشهاي خود را با پنبه مسدود خواهم كرد تا آنها را بهتر درك كنم .در آن مدرسه چند روز گذشته بود و من هرگز صداي زنگ تفريح را نشنيده بودم و اما بچه ها  با وجود ناشنوا بودنشان قبل از من شنيده بودند و اين مورد كم كم عصبانيم ميكرد تا اينكه يك روز جلوي يكي  از آن كودكان را گرفته و با ايما و اشاره پرسيدم : چگونه شما صداي زنگ را ميشنويد؟ كودك به چراغ بالاي تخته سياه در پشت سرم اشاره كرد كه به جاي زنگ روشن ميشد .

 

............................................................................................

 

بولاغ اوتي

 

در روستاي مادربزرگم گياهي به نام ( بولاغ اوتي ) ميرويد كه دهاتيها از آن به عنوان سبزي خوردني استفاده ميكنند ، آنچه برايم جالب است اينست كه بولاغ اوتي روي آب ميرويد و هر گز بهانه نمي آورد : كو اين زمين؟

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٤

 

 

      مادر

هفته قبل رفتم برای دیدن هنرنمایی استاد بی بدیل سه تار ایران استاد ذوالفنون توی راه که میرفتم به طرف خانه معلم ، محل اجرای استاد چشمم به یک کتاب خد اثر آقا رحیم بقال اصغری به اسم برداشتهای شخصی .

از این کتاب چند تا نوشته رو براتون مینویسم ، ارزش خوندن داره

        " هیچ وقت اون رو نفرت انگیز رو فراموش نمیکنم ، چهار برادر را اهل فامیل استنطاق میکردند که پدرمان را بیشتر دوست داریم یا مادرمان را

جلیل و صابر و بابک به سرعت گفتند پدر رو بیشتر دوست داریم و تنها امید مادر من بودم که با چشمهایی نگران مرا میپایید و من چه بی رحمانه گفتم من هم پدر را دوست دارم و مادر هق هق گریه کرد.

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ تیر ،۱۳۸٤

 

 

    

خانم داد میزد ای جماعت شما بگید بزرگترن خلافی رو که میشه با ماشین ماتیز انجام داد چیه؟ آخه من چرا باید این جریمه رو قبول کنم ؟ چرا باید جناب سرهنگ مسوول اجرائیات راهنمایی و رانندگی و مدیر سازمان حل اختلاف وقتی من میگم این مسخره هستش بگه باید پرداخت بشه؟

همه داشتن فکر میکردن؟ راستی بزرگترن خلافی رو که میشه با ماشین ماتیز انجام داد چیه؟

هر کسی چیزی گفت : آبجی با سرعت 200 رانندگی میکردی؟ : حتما 6 نفر سوار کرده بودی ......یکی از اون بین گفت سرقت مسلحانه کردی ؟ خانمه صداش در اومد : به خدا اگه سرقت مسلحانه رو بهم میگفتن راحتتر میتونستم قبول کنم تا این رو ...

برگه خلافی دست به دست میگشت و از هر جا که رد میشد از اون محیط ، انفجار خنده به گوش میرسید.

برگه رو گرفتم اول یک نگاه گذرا کردم باورم نشد دوباره خوندمش .....نوشته بود

 حمل تیرهای آهنی بیش از حد مجاز

واقعا نمیشد جلوی خنده خودت رو بگیری....ماتیز؟ حمل تیر آهنی؟

بغضهای خفته با صدای خنده ها شکست یکی گفت : روز 11 اردیبهشت 84 ماشین رو از ایران خودرو تحویل گرفتم امروز برام 356000 تومان جریمه اومده اون هم از تاریخ 14 اسفند 82 یعنی دو سال قبل از تولید میگم این ماشین رو جای بدی توی حیاط ایران خودرو پارک کرده بودن که جریمه شده ؟

باز هم جمعیت منفجر میشن و میخندن

راننده سیبیلو میگه : برای تریلی 18 چرخ چهار بار جریمه نوشته اون هم با عنوان نداشتن کلاه ایمنی

پسر جوونی که جرات حرف زدن پیدا کرده میگه : برای موتور من 50000 تومان جریمه و خلافی جمع کردن همشون هم نوشتن نداشتن کلاه ایمنی یا حمل بار ترافیکی

رفته بودم بگم آقا اینجا نوشتید این ماشین رو توی نطنز دوبله پارک کردم ؟ ولی تا اونجایی که یادم میاد هر گز این ماشین رونده نشده .

کیلومتر شمار هنوز 76 رو نشون میده در حالی که فاصله شهر من تا کرمان1637 کیلومتره .

پشیمون شدم چشمم کور دندم نرم جای بدی پارک نمیکردم 

حالا جریمه رو پرداخت میکنم تا بفهمم که .....این جریمه چی رو میخواد به من بفهمونه؟

این رو که هنوز توی مملکت ما خوردن حق مردم قانونی هستش؟

یا اینکه مردم صاحب ندارن؟

شاید هم ................ ولش کنید بریم وایسیم توی صف بانک برای پرداخت جریمه

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٤

 

 

     وهنگامی که از آزادی تنها معنی گير ندادن به شما و دوست دخترتان باقی باشد

خوشحالم که مجبور نيستم هر هفته با این تورهای مسافرتی  سفر برم ... یک چیزی توی مغزم داد میزنه غریبا وطن...... بی نوا وطن

از بس این چند روزه تنها موندم کلی دلم گرفت ، آخرش هم مجبور شدم با یکی از این شرکتهای مسافرتی، برم مسافرت.

روز جمعه رفتیم شهری به اسم ماکو در مرز ترکیه با ایران ... شهری که در مسیر یک رودخانه و در بین کوههای بلند در دو طرف خودش بنا شده ...توی باغچه ای به اسم باغچه جوق جاگیر شدیم.

از بافتن این داستانها نمیخوام سرتون رو درد بیارم.

از لحظه ای که برای رفتن  سوار ماشین شدیم بیچاره دختر و پسرهایی که برای چند لحظه خلوت کردن با همدیگه اومده بودن ، سرشون رفت توی لاک خودشون انگاری جن دیده باشن تا یک قسمتی از راه رو رفتیم به یکیشون که به عنوان خدمه داخلی تور بود گفتم آقا انگار بچه ها از بودن من ناراحتن ...بیچاره اون هم فکر کرده بود روم به دیوار مامور اماکن یا چیزی نظیر اینها هستم با شروع شدن خوندن موسیقی من هم زدم زیر آواز تا حداقل برای ریختن ترسشون بهانه ای داشته باشن .... کمی کارساز بود .... زیاد حاشیه نمیرم، مجبور بودم همه زهنیتهایی رو که توی این بیست و اند سال زندگی اعم از تنفر ، بد بینی و هر چیز دیگه ای که در مغز بچه ها چه دختر و چه پسر نسبت به ریش و قیافه سپاهی وار بود عوض کنم تا بتونیم کمی خوش باشیم ....رفتیم و برگشتیم .... به هر صورتی که بود ولی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ....وقتی برمیگشتیم ...... چی بگم ..... موقع رفتن رو 180 درجه وارونه کنید.... کم مونده بود همدیگر رو.... استغفر الله ...نمیدونم شاید ایرانیها هرگز لیاقت یا جنبه آزادی !!!!!!! رو نداشته باشن ولی خوب کاش بفهمیم این آزادی نیست ، این بی بند و باریه ، این ارجه دانستن افکار خودمون بر تمام امورات جاری مردم هستش .

خوشحالم که اونقدر پولدار نیستیم که هر هفته با این تورهای مسافرتی به سقر برم ... یک چیزی توی مغزم داد میزنه غریبا وطن...... بی نوا وطن

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٤

 

 

    اولين جوابهای به ايميلهای شما به سنگ صبور البته شرمنده ام که دير شد

         عزیزان سلام

با اینک ازتون خواسته بودم توی ایمیلهاتون حداقل یک نام یا یک نشانه برای خطاب خودتون انتخاب کنید ولی باز هم خیلی از ایمیلها این مشخصه رو نداشت ..... جواب ایمیلهاتون رو در دو دسته شروع به جواب دادن کردم یک دسته ای که  درد دلهاشون بصورت عامه شبیه و عمومی هستش و یک دسته ای که حرفهای دلشون خاص خودشون و زاییده شرایط منحصر به فردشون هست .

من بعضی از مواردی رو که جواب دادن عمومی توی وبلاگ از لحاظ منطقی مقدور نبود را ، براشون  ایمیل کردم که امیدوارم به دستشون برسد و سعی میکنم در آخر این نوشته ،  اسامی اونها رو بیارم .

 

 

  • مژده – سعیده – س ایمانی – خواب صادق – زبور عشق -  مسعودنائبی

 

میدونم که بعضی وقتها اونقدر از زندگی دل زده میشیم که انگار برای ادامه اش حتی یک قطره خون در رگهامون نیست ولی یک چیزی رو برادرانه بهتون بگم  این حرف رو به حساب کلیات نذارید ولی یادتون باشه هیچکس توی زندگی اونقدر نباید از طرف شما ارزش داشته باشه که شما رو از خودتون دور کنه .

هر کسی میتونه اونقدر توی دلمون جا بگیره که ما اونقدر بهش اجازه میدیم ، وقتی شما همه دلتون رو خالی میکنید تا فرد یا افراد مشخصی واردش بشن باید بدونید ممکنه یک روزی حتی جا برای خودتون هم نباشه .

اشتباه تفهیم نشه ، من نمیگم نباید کسی رو توی دلتون راه بدید بلکه میگم همونقدری اجازه خودنمایی هر کسی رو توی وجودتون بدید که چهره خودتون توی آینه گم نشه و مفهوم خودتون رو از دست ندید .  

 

  • صادق معینی – رضا 3- من یک ببرم – هانیه ج – زی زی قولو – خلاف عشق

 

یکروز اگه بتونید اسمتون رو فراموش کنید تازه رسیدید به اول راه ، تازه میفهمید چقدر دور شدید از اون کلمات قصاری که همیشه به کار میبرید ، تازه برق میگیردتون تا به خودتون بیایید و ببینید چی رو دارید فراموش میکنید .

شکل یک دایره رو به خاطر بیارید که از هر طرفی فشار بهش بدید به یک شکلی در میاد ولی وقتی میگن این چی بود میگید دایره ، ممکنه بیضی بشه ممکنه هذلولی بشه ، ممکنه هزار شکل بگیره ولی دایره بودنش رو نمیتونید کتمان کنید .... حالا چرا دارید خودتو رو گول میزنید ؟ نمیدونم    

 

  • سنا – شب و مهتاب – خواهر پاک – نادیده – سالار – سد راه

 

شاید باور نکنید ولی خودم هم درد شما رو دارم ، اگه کاری میتونستید و نکردید ، اگه حرکتی بوده و امتحان نکردید ، اگه حتی یک سوراخ کوچک برای رسوخ به آرزوهاتون بوده و سعی نکردید اونوقت میتونید خودتون رو ملامت کنید ولی در غیر این صورت وجدانتون رو قاضی کنید مطمئن باشید هرگز به شما نخواهد گفت که شما بی معرفتید ، هیچوقت شما رو از خودش نخواهد راند .

یک بار دیگه این رو هم به خودم وهم به شما میگم دوست داشتن یک نفر فقط این نیست که مال خود خودت باشه ، شاید تنها خوشبختیش برات از هزار هزار با هم بودن بیشتر بیارزه .

 

  • dash akol – مجردات – کنیسا – رسپینا – مستانه – نغمه – علی کتولی – من آفتاب و....

 

 نمیدونم چرا اینها رو پرسیدید ولی خوب جواب میدم ، 28 سالمه ، عمران خوندم ، یک خواهر و یک برادر دارم ، در منطقه ای از جنوب ایران کار میکنم ، موسیقی ، فیلم ، دید و بازدید ، خرید ، دلخوشیهای منه ، فکر کردن رو دوست دارم ولی غصه خوردن رو نه ، کمی از موسیقی سر رشته دارم حالا اندازه ای که بتونم سازی رو بنوازم ، عاشق بودم ... عاشق هستم ... وعاشق خواهم ماند ، سعی میکنم هر روز یاد بگیرم ولی یاد دادن رو هم در اندازه خودم دوست دارم ، زبانم خوب نیست در حد سلام واحوال پرسی ، حدود 12  کشور رو رفتم ودیدم ، این هم دو تا نوشته که خیلی دوستشون دارم

1) به استاد شهریار میگن در مورد عشق و جوانی و دوست داشتن برامون حرف بزن

استاد میگوید :

عمری که نبود ، خواب دیدم

در سیل گذشت روزگاران ، امواج به پیچ و تاب دیدم

از عشق و جوانیم چه پرسید

من دسته گلی بر آب دیدم

 

2) در محضر خلق بندگی ما راکشت

از بهر دو نان دوندگی ما راکشت

گه منت روزگار و گه منت خلق

ای مرگ بیا که زندگی ما راکشت

 

 

 و این را هم برای همه کسانی که من رو مورد لطفشون قرار دادن عرض میکنم

من همه را دوست دارم ، هم او را که ما را میبیند و انگار نمیبیند ، وهم او را که تنها به نامی از او دلخوشیم .

 

 باز هم برام بنويسيد

    

 

  

 

 

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٤

 

 

      

         دوباره سلام ... اومدم بگم با اينکه خسته ام ولی همتون رو دوست دارم

   از امروز هم شروع ميکنم برای جواب دادن به ايميلهاتون ،۱۲۱ ايميل بايد جواب داده

      بشه  ومن جواب يکی يکيشون رو ميدم .

      

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٤

 

 

                    وديگر هيچ ....................

    سخن آخر را بايد امروز گفت..... وچه زود دير ميشود

   هميشه از اين لحظه هراس داشته و دارم

      برای مدتی نامعلوم بايد بروم  ....به کجا؟ به هر آن کجا که باشد به جز اين سرا  سرايم

  اگر عمری بود و باز گشتی.... خواهم گفت که چه بر من گذشته

   واگر نبود ..... زيباترينها را برايتان آرزو ميکنم.... عاشق باشيد

   چون بی عشق حتی اگر عشقی شکست خورده باشد زندگی سخت است

                                    وديگر هيچ.......................

...........................................................................................................

..............................................................................................................

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٤

 

 

ای از عشق پاک من همیشه مست ،
من تو را آسان نیاوردم به دست
من تو را آسان نیاوردم به دست

بارها این کودک احساس من ،
زیرِ باران های اشک من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود
راه را بر اشک بستن ، کار آسانی نبود
با غروری هم قد و بالای بامِ آسمان ،
بارها در خود شکستن کار آسانی نبود

بارها این دل به جرم عاشقی ،
زیرِ سنگینی بارِ غم شکست
من تو را آسان نیاوردم به دست

در به دست آوردنت بردباری ها شده
بی قراری ها شده ، شب زنده داری هاشده
در به دست آوردنت پایداری ها شده
با ظلم و جور روزگار ، سازگاری ها شده

ای از عشق پاک من همیشه مست ،
من تو را آسان نیاوردم به دست
من تو را آسان نیاوردم به دست
من تو را آسان نیاوردم به دست

      

                     اگه تو رو داشته باشم ، به هر چی می خوام میرسم

وقتی میای ، صدای پات از همه جادّه ها میاد

 

انگار نه از یه شهر دور ، که از همه دنیا میاد

 

تا وقتی که در وا میشه لحظه ی دیدن میرسه

 

هر چی که جادََََََّست رو زمین ، به سینه ی من میرسه

 

ای که تویی همه کسم ، بی تو می گیره نفسم اگه تو رو داشته باشم ، به هر

 

 چی می خوام میرسم

 

وقتی تو نیستی ، قلبمو واسه کی تکرار بکنم

 

گلهای خواب آلودَه رو واسه کی بیدار بکنم

 

دست کبوترای عشق ، واسه کی دونه بپاشه

 

مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه

 

ای که تویی همه کسم ، بی تو می گیره نفسم

 

اگه تو رو داشته باشم ، به هر چی می خوام میرسم

 

عزیزترین سوغاتیه : غبار پیراهن تو

عمر دوباره ی منه: دیدن و بوییدن تو

نه من تو رو واسه خودم ؛ نه از سر هوس میخوام

  عمر دوباره ی منی ، تو رو واسه نفس میخوام

 

ای که تویی همه کسم ، بی تو می گیره نفسم

 

اگه تو رو داشته باشم ، به هر چی می خوام میرسم

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٤

 

 

   عجب صبری خدا دارد

   اگر من جای او بودم

          برای خاطر تنهای يکی مجنون صحرا گرد بی سامان

         هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو آواره و ديوانه ميکردم

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤

 

 

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

گفتی بناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست


زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست


دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست
گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست ذلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آنکه یافت مینشود آنم آرزوست
گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٤

 

 

           

هميشه فاصله ای هست.

 هميشه حرفهايی هست که نمی شود گفت، که نبايد گفت.

لحظه هايی هست که فکر می کنی بايد بدوی، با سرعتی که هيچ فکری به تونرسد،

يا هيچ نگاهی، يا صدايی.   بايد بدوی با سرعتی که حتی خودت را هم پشت سربگذاری.

اشکهايی هست، که بغض می شود و راه گلويت را می بندد، اما نای بيرون ريختنش را نداری.  

اشکهايی که حتی اگر گونه هايت را خيس کند، بغضت را باز نمی کند.

هميشه لحظه هايی هست که، با چشمان خشک از اشک، و با بغض خفه کننده در

گلو به نقطه ای دور چشم می دوزی و با خودت می گويی:

        چقدر تنها هستم.       

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٤

 

 

         اومدم کلی درد و دل کنم ولی قلبم درد ميکنه امروز رفتم دکتر هزار جور دارو  داد و چند جور آزمايش برام نوشت ... اولا گور بابای داروها .. اين يک ... دوم ميرم آزمايش بدم تا بدونم کب وقتشه حداقلش اينه که ميتونم مرخصيم رو تکميل بمونم شهر خودم وبرای آخر عمر يک بليط برگشت بگيرم تا تويييييييی وطنننننننن خودممممممم بميرممممممممم.... ول کنيد بابا اين حرفها رو به چند نفر هم گفتم تا همشون رو خودم کفن نکنم رفتنی نيستم مطمئن باشيد .... دعام کنيد

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٤

 

 

 

غریبا وطن ،  بی نوا وطن

 

چند هفته قبل آقای خاتمی اومد استان هرمزگان و شهر بندر عباس توی این مسافرتش سری هم به مجتمع کشتی سازی زد و یک چیزهایی رو که گفتن به کسی نگید  روافتتاح کرد .... چیزی که نظر ههمون رو به خودش جلب کرده بود این بود که برای اومدنشون نیروی انتظامی و سپاه و بعضی از مسئولان حراست داخلی کارهایی میکردن که هر کسی رو به خنده و بعدش گریه و بعدش کوبیدن سر به دیوار وا میداشت.

مجتمع کشتی سازی و سایتهای کاری مربوط به ساخت سازه های دریایی یک محیط خیلی بزرگیه که برای جلوگیری از سرعت گرفتن ماشینها اومدن از این چی میگن سرعتگیرهای ساندویچی گذاشتن اون هم نه یکی هر ده قدم یکی  حالا چون آقای خاتمی میخواست بیاد این سرعت گیرها رو برداشتن که روحیه ایشان در اثر کم کردن سرعت ناراحت نشه....نمیدونم اگه این قانونی بود که اینها رو نصب کردن خاتمی که باید حتما این قانون رو رعایت میکرد پس چرا برای اومدنش کندنش.........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ موضوع بعدی ... یک روز قبل از اومدنشون اونجا شد محشر کبری ... بگیری ئ ببری شد اون ورش ناپیدا ... تا لای .... هر کسی رو میگشتن ..حالا اینها بی خیال تپه ها ، جاده ها، دیوارها، درها، پنجره های و هر جایی که فکر بکنید تا شعاع 3 کیلومتری پر شده بود از مامور ... میگم این رییس جمهورمونه که میاد و اینهمه دارن ازش مواظبت میکنن اون هم از گزند چه کسانی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از دست اونهایی که انتخابش کردن ولش کنید وارد سیاست نمیشم ولی خدایی فکر کنید اگه رهبر بخواد بره جایی .... واااای چيزی نگم خوبه ... ولی سوم آقا ما که خونه زندگیمون توی کشتی سازی هستش  بعد از اينکه از سر کار برگشتيم ميريم اونجا يکی داره لباس ميشوره يکی استراحت ميکنه وخلاصه  در اون محیط داریم روزگار سر میکنیم وقتی خواستیم بریم توی منطقه برای استراحت گفتن کارت مخصوص دارید ؟؟؟ گفتم کارت مخصوصه چی ؟ گفت شخصیت داره میاد؟ پرسیدم خوب مگه ماها بی شخصییتیم که حالا قراره شخصیت بیاد .. به گوشه قباشون بر خورد و خلاصه ما تا 2 روز اسیر و بیچاره شدیم ... توی ماشین خوابیدیم واز نعمات آب انگور و کیک بسیار خوشمزه  به جای نهار و شام و صبحانه فیض بردیم ... خوب بگذیم یک سوال آزارم ميده : وقتی رییس جمهور از ما نیست   من چرا باید به خاتمی یا هر کس دیگه ای احترام بذارم و دوستش داشته باشم ؟ قانونی که برای شخصیت به راحتی شکسته میشه چرا برای بی شخصیت باید لازم الجرا باشه ؟ واقعا غريبا وطن بی نوا وطن

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٤

 

 

          

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ خرداد ،۱۳۸٤

 

 

  شب

    شب از نيمه گذشت و ديده باز است      چرا امشب شبم دور ودراز است

       وضو کن با سرشک ديده ای دل             که امشب فرصت راز و نياز است

که امشب فرصت راز و نياز است

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ خرداد ،۱۳۸٤

 

 

این شعر را برای تو می گویم    

این شعر را برای تو می گویم

 

در یک صبح دل انگیز بهار

 

در نیمه های این ره بی پایان

 

این اولین ترانه معشوق است

 

در پای عاشقی که پر از عشق است

 

باشد که آوای دل انگیزش

 

پیچد در آسمان پر از عشقت

 

بگذار سایه من بی کس هم

 

با سایه تو ، در هم آویزد

 

می رسد بالهای خسته ما روزی

 

پیچ در پیچ یکدگر باشد

 

من تکیه داده ام به تنهایی ، به سکوت

 

منتظر در جاده سبز بهار

 

می زنم شکوفه حسرت را

 

بر روی شعر پر از اندوه

 

بگذار با خاطره ها مانم

 

در خلوت بی پایان سکوت

 

بگذار تا گریه کند امشب

 

چشمانم از دوری پروانه

 

امشب نه ، هر شب این دل تنهایم

 

پر ناله می شود از غم هجرانت

 

من شاد ز هستییت

 

نالان گشته ، ز دوریّت

 

این شعر را برای تو می گویم

 

تا نگاهت حلقه زند در واژهای تنهایی

 

تا قلب پر از دردم ، ناله شود برای معشوقش

 

تا بدانی که هستیّم

 

گره خورده به هستیّت

 

در یک صبح دل انگیز بهار

 

در نیمه های این ره بی پایان

 

این شعر را برای تو می گویم

 

برگرفته از اين وبلاگ

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

 

      واااااااااااااااای جای همتون خالی دیروز بعد از ساعت کاری ، مخ همه رو تیلیت کردم تا بریم خانه سالمندان بندر عباس از یک هفته قبلش گشته بودم توی بندر عباس و گفته بودن که خانه سالمندان توی شهرکی به اسم تازیان هستش که با بندر حدود 40 کیلومتر فاصله داره ، خلاصه همه برو بچه ها رو برداشتیم و هر کدومشون هم کلی ذوق کردن برای رفتم و.......... یک چیزی هم برای خورد و خوراک اونجا خریدیم و راه افتادیم ...... هیچ کدوم از بچه های ما تا حالا خانه سالمندان نرفته بودن و ذهنیت خاصی از اون محیط نداشتن براشون کمی از روحیات اونها حرف زدم و نوع برخوردی که دوست دارن باهاشون بشه و...بگذریم بر خلاف همه فکرها خیلی جای تمیز و قشنگی درست کرده بودن خانم میانسال خیلی خیلی مهربونی به استقبالمون اومد و ما رو راهنمایی کرد .... همه اتاقها رو دیدیم و همه جا رو نشونمون دادن ولی یک اتاق بود که مال یک خانم بود اونقدر خوشگا بود اونقدر تمیز بود که حتی توی خونه ما بیچاره ها اتاق اونجوری کم گیری میاد حالا برسه به خانه سالمندان ..... حدود 120 نفر بودن ..... از 25 سال پیش این خانه سالمندان تاسیس شده و اداره میشه ...از طرف قلبهای سبز و بچه های پروژه یک تابلو تشکر از کارکنان هم تهیه کرده بودیم که بهشون تقدیم کردیم ولی واقعا از بس این پرستارها خوب وبی ریا و مهربون با سالمندها رفتار میکردن که به هیچ زبونی نمیشد ازشون تشکر کرد. وقت برگشتن که رسید یکی از مادرهای گل گفت نرید.. بعدش هم زد زیر گریه ، از اونجا که اومدیم بیرون تا یک ساعتی هیچ کس یک کلمه حرف نمیزد ..... همه بهت زده توی فکر بودن   ... شاید به فکر آینده ... شاید پشیمون از کرده ها ... شاید منزجر از دنیا و کردارهای مردمش .....نمیدونم .... ولی جاتون خالی

     

 

 

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

 

  

حالمان بد نيست غم کم می خوريم

کم که نه کم کم می خوريم

وای رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ماآباد بود

چند روزی است که حالم  ديدنيست

حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم

گاه بر حافظ تفعل ميزنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز ياران چشم ياری داشتيم

خود غلط بود انچه ما پنداشتيم

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

 

    سلااااااااااام خوبيد؟ والله از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون ... تبعيدمون کردن يک جايی که حتی نميتونيم تلفن داشته باشيم ... موبايل هم خط نميده .... راه ارتباطی درست و حسابی هم نداره .... خلاصه هر قدر از زيباييها وامکانات اين جای خوب بگم !!!!!!!!!!!!!!!!کم گفتم.....به همين خاطر هم از آپ ديت کردن کمتر از ۱ ماهه معذور شديم به هر حال همونطور که قبلا گفتم ونتونستم از پروژه ، رسانده آب مشروب بندر عباس از طريق زير دريا ، به جزيره قشم تصويری براتون توی وبلاگ بذارم اينبار سعی ميکنم دو تا عکس بذارم تا اين شکلی نشم

    

   

  خوب تا اينجا رو داشته باشيد تا عکس دوم هم بياد که توی اون نمايی از جوشکاری ، مونتاژ ، عملياتهای مختلف عايق کاری و حدود ۲۷ مورد عمليات تکميلی ساخت اين خط لوله ۹ کيلومتری زير دريايی  را شامل ميشه.  سعی ميکنم تا بعد از ظهر اون عکس رو هم آپ لود کنمممممم بای

 

   

    

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

 

  

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

 

      

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ فروردین ،۱۳۸٤

 

 

   باز هم وقت رفتن رسيد .... وچه دردی هستش توی زادگاه خودت غريب باشی .... عيد هم با همه خوبی و بديها اومد و رفت..... يک مهربون خيلی خوشحالم کرد  قبل از همه هديه تولدم رو بهم رسوند ...نه بخاطر هديه نههههههه...همين که بدونم کسی بهم فکر ميکنه کافيه برام ... نميدونم بهش چی بگم فقط همين رو براش ميگم الهی خوشبخت بشی ..الهی به آرزوهات برسی ...۱۴ فروردين تولدمه... انگار واقعا دارم پير ميشم...

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ فروردین ،۱۳۸٤

 

 

 

الهی عيدی امسال ما را نيم نگاهی از جانب مهدی فاطمه قرار ده

دردهای غربتمان را با ظهور ايشان التيام بخش

کاخهای ظالمان را خراب از  قدمهای مبارکش گردان

ما را فقير معرفت و بزرگواريت و ثروتمند عشقت قرا  ده

خدايا..... امسال را سال انسانيت و ظالم ستيزی قرار بده

خدايا .... اشکمان را بر سجاده درگاهت هميشه روان گردان

خدايا ..... ما را ببخش

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٤

 

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۳

 

 

            

                  سوختن به تماشا نميشود       آتش بگير تا که بدانی چه ميکشم

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۳

 

 

         وقتی بارون میاد دلم می گیره...

         خیس شده ام نه از بارون بلکه از شرم چتر ها که سراغ تو را می گیرد...

               وقتی بارون میاد حتی دوستام مرا نمی شناسند...

                به هر چه درخت و گل و سنگ میرسم می ایستم خیره می شوم و بو می کشم...

                 جایی برای پنهان شدن نیست همه جا خیس است...

         همه جا بوی تو را می دهد... با باران ها رفتی و امیدوارم با آخرین قطرات باز گردی...

             از شرم حضورت چتر را کنار گذاشتم و با پای برهنه به جستجو رفتم...

             شاید شرم نگاهم تو را بازگرداند...تا آن روز من می مانم؟؟؟؟؟؟؟

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۳

 

 

  سخن ديروز است ؛

          ديــروز که رفتــــی

           آن روز که اشک در چشمم غلطيد

            و نـــــاقوس خاطرات ذهنم رقصيد

              آن روز که ذهن مشوشــــــــم رميد

                و قلب شــکسته ام در ســينه لرزيد

                        *** 

                        با خود گفتم ؛

                   « ديگر دل نبنــــــــدم

                  تا ديــــــــــگر دل نکنم

                 پايبند عشـــق تو شوم

                         تا ديگر عاشق نشوم »

                      ***

                   سخن امروز اســـــــت ؛

                    امروز که ديگر نيستــی

و من ديگــــر در خود به تو نمــــی انديشم و فقط مـــــــــينگرم

خود را باز قربانی نگــــــــــــاه صـمـيمـی و پر مهــری می يابم

و تنهايی را تنـــها و تکيده در آن ديروز دور دست نظاره ميکنم .

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۳

 

 

          اصلا دلم نميخواد چيزی بنويسم ولی خوب ......از شهريار اين رو بخونيد

           بهش ميگن در مورد عشق و گذشته و زندگيش صحبت بکنه جواب ميده

 

       عمری که نبود .... خواب ديدم

      در سيل گذشت روزگاران ... امواج به پيچ و تاب ديدم

             از عشق و جوانيم چه پرسيد

                                       من دسته گلی بر آب ديدم

   

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۳

 

 

 عاشورا تسلیت باد

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۳

 

 

  صد حيف که ما پير جهانديده نبوديم

                             روزی که رسيديم به ايام جوانی

 شکر خدا که دنيا اونقدر بزرگ هست که بيشتر از اين حرفها  بتونی توی لابلای زيباييهاش بگردی وبتونی داد بزنی آآآآآی مردم من هم زنده ام من هم حق نفس کشيدن دارم  من هم..... نه ولش کن ، چرا داد بزنی اگه بتونی همه چی رو قورت بدی و دم نزنی اونوقت ميگن وای چقدر مردبزرگی هستش ، بگذريم ..... ميگن سربازی برای مادرش نامه نوشت ...نوشت: مادرم سلام ،از پشت کوههای کردستان برايت نامه مينويسم اينجا همه چيز بر وفق مراد است صبحانه خامه عسل  ، برای نهار خوراک مرغ و شام هميشه کباب داريم خلاصه بگويم اگر از احوالات اينجانب ميپرسيد من  خيلی خوبم ولی تو باور نکن 

  

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۳

 

 

 مست آمدم ای پير كه مستانه بميرم    مستانه در اين گوشه ميخانه بميرم

درويشم وبگذار قلندر منشانه          كاكل همه افشان به سر شانه بميرم

من بلبل عشاق به دامی نشوم رام         در دام تو هم بی تمع دانه بميرم

 من در يتيمم صدفم سينه درياست          بگذار يتيمانه و دردانه بميرم

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۳

 

 

گر از آزردن من هست غرض مردن من    مردم ، آزار مکش از پی آزردن من

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۳

 

 

 

                

 ناقوس کبر به صدا در آمده ........ گوش کنيد

   بر سوگواری مرگ آفتاب در افق غوغاست ................. ومن

      شکست خورده اين طوفان تازه ام

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸۳

 

 

   دوستان بزرگوارم فرموده بودند که نوشته نياز رو دوباره بذارم من هم به ديده منت تقديمتان ميکنم

 

 تولد عشق طوفان آتشی بر پا میکند که میسوزد همه هستی را 

   آرام آرام میشتابد و نجوا میکند دل تپیدن و مستی را

        گفتم : کجاست لیلی شیرین سخنم ؟

          گفتند : که در دیر و صفا یا که به محراب دعا ، میتوان یافت ترا

            من هم آمدم تا بیابمت

         آجر به آجر کلیسا را گشت چشمانم برای دیدنت

                  دست فواره خواهش شد در آرزوی زودتر رسیدنت

راستش را بگویم ، دلم لرزید ، در تصور " دل از دلم بریدنت "

      دیر هنگام ، دلسرد از آمدنت ،

            مثل تمام شبها ، امدم تا خانه ات

                    تو نبودی تا کنم افسانه ات

فریاد بر آوردم :  ای طبیبا من شدم دیوانه ات      باز کن یارا منم پروانه ات

با صدایی خشمگین ،    با صدایی خسته و لبریز کین

    راندی مرا ، به جرم گناهان کثیرم

     بعد از آنروز شنیدند ، همه عاشق و معشوق نفیرم

با تو گفتم : نازنینا ز در خانه نرانم ، دل گسستن ز تو و عشق ندانم ،

 ای حبیبا نگدازم ، بار دیگر بنوازم

اما ،  تو............ رفتی و هنوز... خش خش گام تو تکرار کنان .... میدهد آزارم

وانهادی به خودم ، تا که، بگویی زتو من بیزارم

 

  ((  حال من ماندم و ، بوم شکسته و ، نقشیه سیمای تو ))

 

گفتم ای نی ، حکایتها بکن از حال من ، نی زنی کو ، تا کند صدها شکایت از دل و از قال من

درآتشکده ، خواب چشمانم را در میان گرفت ،

             در رو یایم ، آتش زبان گشود و گفت :

بگذر از نی ، من حکایت میکنم                وز جدایی ها شکایت میکنم

نی کجا این نکته ها آموخته                     نی کجا داند نیستان سوخته

بشنو از من بهترین راوی منم            راست خواهی ، هم نی و هم نی زنم

آری گفتی و آشفته تر از هر زمان ، مستان نیمه شب را ، رندان تشنه لب را ، سوختگان در سوزناکی تب را

      هر روز به همراهی گرفتم و به تمنا خواندیم :

تو ای پری کجایی                   که رخ نمی نمایی

 

خدایا ، خدایا، خدایا

 

                 نمیدانم ، ترا در کدامین خیانت ، جا گذاشته ام

 

خدایا ، خدایا، خدایا

 

                 بی تو طوفان زده دشت جنونم ، صید افتاده به خونم ، تو چسان میگذری غافل از اندوه درونم

 

خدایا ، خدایا، خدایا

 

                 درویش کوچه های سلوکم ،

                          کشکول دستهای خالی ما را

                                یک سکه ، نگاه تو کافیست

  

 

                                                                     صابر مولا یاری      پاییز  1378

                

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸۳

 

 

       زين همرهان سست عناصر دلم گرفت

        شير خدا و  رستم دستانم آرزوست

 

 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۳

 

 

        

 

                  بم وهزار دروغ و نيرنگ برای گدايی ملی  ، از مردمی رئوف و بی نظير ... مردم ايران زمين ...... اما ........  باز هم مردم بم زير آسمان خدا ميخوابند و آنها که اين بازی را راه انداختند حسابشان پر از اجر خدا شده است 

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۳

 

برام حتما نظرتون رو بنویسید

تا حالا شده بخواهید به کسی کمک کنید که خودش دلش نمیخواد؟

مثلا میبینید یک معلول داره از خیابون سربالایی  به زور خودش رو میکشونه بالا  ، و شما بخواهید صندلی چرخدارش رو حول بدید ، برگرده هر چی از دهنش در بیاد بهتون بگه؟ یاآخر سر که رسوندینش به منزلش زل بزنه توی صورتتون و بره خونش وحتی ازتون یک فحش رو هم  دریغ کنه؟

 تا حالا شده به جایی برسید که خدا رو منکر بشید؟

تا حالا شده بخواهید خبیثترین آدم روی زمین بشید و همه رو آزار بدید؟

چه اتفاقی ممکنه بیافته که انسان تا این حد خودش رو گم کنه و ....... بزنه زیر همه چیز؟

واقعا چی میتونه یک روح پاک رو تبدیل به یک جانی خطر ناک بکنه؟

برام حتما نظرتون رو بنویسید

  
نویسنده : سنگ صبور ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۳