حال همه ما خوب است.
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دورکه مردم به آن شادمانی
بی سبب می گویند.
با این همه اگر عمری باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم:
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد ونه این دل ناماندگار بی درمان.
ساده بودیم ما.
ساده بودیم که به آواز چکاوک و مرغ عشق گوش داده ایم.
ساده بودیم که به باد تکیه دادیم.
ساده بودیم که به زندگی بی پستی و بلندی دل سپردیم.
ساده بودیم که به ساده زیستن گلهای اطلسی عادت کردیم.
ساده بودیم که به یک بارش عید دل خوش کردیم.
ساده بودیم که به یک شاخه گل ، دختری زیبا قناعت کردیم.
ساده بودیم که حرف را در گلویمان خفه کردیم.
ساده بودیم که به قبرستان پرواز نکردیم.
ساده بودیم که به دیدن کسی در آنسوی روشنایی نرفتیم.
ساده بودیم که کشتار لاله ها در صحرای خون نگاه نکردیم.
ساده بودیم که روی کاغذ چیزی به نام عشق ننوشتیم.
آری ، آری، آری ساده بودیم، ساده زیستیم.
دیگر هیچ حرفی برای من و هیچ یک از کسانم باقی نمانده تازگی داشته باشد.
همه را زدیم.
آیا کسی بود که به این حرفها گوش بدهد؟
آیا کسی بود که تکلم مرا نادیده بگیرد؟
آیا کسی بود که به حرفها نگوید چرا؟
آیا کسی بود که نگوید اینان چرند هستند؟
آیا؟آیا؟آیا؟آیا؟
گونه هایت با دو شیار مورب که غرور تو را هدایت می کنند
و سرنوشت مرا
بی آنکه به انتظار صبح مسلح بوده باشم
و چشمانت راز آتش است
وعشقت پیروزی آدمی است
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت اندک جایی برای زیستن
