
سوختن به تماشا نميشود آتش بگير تا که بدانی چه ميکشم
وقتی بارون میاد دلم می گیره...
خیس شده ام نه از بارون بلکه از شرم چتر ها که سراغ تو را می گیرد...
وقتی بارون میاد حتی دوستام مرا نمی شناسند...
به هر چه درخت و گل و سنگ میرسم می ایستم خیره می شوم و بو می کشم...
جایی برای پنهان شدن نیست همه جا خیس است...
همه جا بوی تو را می دهد... با باران ها رفتی و امیدوارم با آخرین قطرات باز گردی...
از شرم حضورت چتر را کنار گذاشتم و با پای برهنه به جستجو رفتم...
شاید شرم نگاهم تو را بازگرداند...تا آن روز من می مانم؟؟؟؟؟؟؟
سخن ديروز است ؛
ديــروز که رفتــــی
آن روز که اشک در چشمم غلطيد
و نـــــاقوس خاطرات ذهنم رقصيد
آن روز که ذهن مشوشــــــــم رميد
و قلب شــکسته ام در ســينه لرزيد
***
با خود گفتم ؛
« ديگر دل نبنــــــــدم
تا ديــــــــــگر دل نکنم
پايبند عشـــق تو شوم
تا ديگر عاشق نشوم »
***
سخن امروز اســـــــت ؛
امروز که ديگر نيستــی
و من ديگــــر در خود به تو نمــــی انديشم و فقط مـــــــــينگرم
خود را باز قربانی نگــــــــــــاه صـمـيمـی و پر مهــری می يابم
و تنهايی را تنـــها و تکيده در آن ديروز دور دست نظاره ميکنم .
اصلا دلم نميخواد چيزی بنويسم ولی خوب ......از شهريار اين رو بخونيد
بهش ميگن در مورد عشق و گذشته و زندگيش صحبت بکنه جواب ميده
عمری که نبود .... خواب ديدم
در سيل گذشت روزگاران ... امواج به پيچ و تاب ديدم
از عشق و جوانيم چه پرسيد
من دسته گلی بر آب ديدم
